چكيده
ثنويت يا يگانگي دو موضوع محاربه و افساد في‌الارض از مباحث بسيار مهم فقه جزايي است. برخي متون فقهي و نيز برخي قوانين به تبع قرآن كريم اين دو عنوان را در كنار هم ذكر كرده‌اند، به گونه‌اي كه موهم اين معناست كه اين دو، يك جرم به شمار مي‌روند. در مقابل برخي از فقيهان در ضمن بحث از جرائمي نظير به آتش كشيدن منازل، تكرار قتل بردگان و غير مسلمانان و ... متعرض عنوان افساد شده و مرتكبان اعمال مزبور را به عنوان مفسد في‌الارض مستحق مجازات قتل يا قطع دانسته‌اند. در پاره‌اي مواد قانوني نيز افساد في‌الارض جرم مستقلي از محاربه تلقي شده است. نوشتة حاضر با مفروض دانستن دوگانگي محاربه و افساد في‌الارض، به تبيين معناي افساد و مفسد في‌الارض مي‌پردازد.
واژگان كليدي: محاربه، افساد في‌الارض، مفسد في‌الارض، تكرار جرم.
مقدمه
در قوانين موجود، گاه عنوان افساد در كنار محاربه و گاه به عنوان جرمي مستقل مطرح شده و در مورد اخير، گاه مجازات مفسد به صورت دقيق و روشن بيان شده و گاه بدون تصريح به مجازات او، به همين مقدار بسنده شده است كه مرتكب به مجازات مفسد يا محارب محكوم خواهد شد. گاه نيز قانونگذار، عنوان مجرمانة عمل را محاربه قرار داده، لكن از جرم مزبور، افساد في‌الارض را اراده كرده است.
در متون فقهي نيز ـ جز در موارد محدودي ـ بحث خاصي به افساد اختصاص داده نشده، بلكه در لابه‌لاي مباحث فقهي، گاه علت مجازات قتل برخي از مجرمان مفسد في‌الارض بودن مرتكبان عنوان شده است. برجسته نبودن عنوان افساد در متون فقهي و طرح مباحث آن در ضمن موضوعات ديگر، موجب بروز اين شبهه شده است كه اصولاً جرمي تحت عنوان افساد في‌الارض وجود ندارد، لكن خوانندة گرامي در ضمن مطالعة مباحث طرح شده در گفتار دوم اين مقاله، در صحيح نبودن اين شبهه با ما همراه خواهد شد.
علي‌رغم آنكه موضوع افساد و مصاديق آن، مورد توجه برخي فقها و حقوقدانان قرار گرفته است، اما در هيچ يك از منابع موجود فقهي و حقوقي، بحث مبسوطي از مصاديق، گستره و اركان جرم افساد ـ چنان‌كه شايستة چنين جرم با اهميتي است ـ به عمل نيامده است. از اين رو مقالة حاضر در جهت تبيين فقهي و حقوقي جرم افساد به نگارش در آمده است تا كوشش نويسندگان قبلي را كه در اين زمينه قلم زده‌اند، گامي به پيش برد وكامل‌تر نمايد.
مطالب مقالة پيش رو، در سه گفتار تنظيم شده است: گفتار اول به تبيين لغوي افساد في‌الارض مي‌پردازد؛ گفتار دوم اختصاص به تبيين فقهي جرم افساد و ارائة ضابطه‌اي از اين جرم با رويكردي به فتاوي فقهاي معاصر دارد؛ گفتار سوم به تبيين حقوقي جرم افساد و بررسي اركان جرم مزبور با عنايت به قوانين مي‌پردازد.
گفتار اول: تبيين لغوي افساد في‌الارض
1. فساد
در 49 آيه از آيات قرآن كريم مشتقات واژة "فسد " استعمال شده است كه نشانة اهميت اين موضوع است. فساد به معناي نقيض صلاح و ضد صلاح به كار رفته است (فراهيدي، 1409: 231؛ جوهري، 1420، 2: 124؛ ابن منظور، 1997، 5: 128؛ فيروزآبادي، 1424: 277). همچنين واژة "فسد " و "فساد " به معناي زوال صورت از مادّه (خوري، 1374، 4: 163) تغيير، بطلان و اضمحلال (زبيدي، 1414، 5: 164) لهو و لعب (خوري، همان: 4: 163) قحط و خشكي (طريحي، 1375، 3: 121؛ ابن منظور، همان: 129) و گرفتن مال به صورت ظالمانه (فيروزآبادي، همان: 277) به كار رفته است كه همگي اين معاني را مي‌توان از مصاديق معناي نخست (ضد صلاح) برشمرد. راغب، فساد را به معناي خارج شدن شيء از حالت اعتدال دانسته و مي‌نويسد:
الفساد خروج الشي عن الاعتدال، قليلاً كان الخروج عنه او كثيراً و يضاده الصلاح و يستعمل ذلك في النفس و البدن و الاشياء الخارجة عن الاستقامة (راغب، 1412: 636).
تعريفي كه راغب از فساد ارائه مي‌دهد، به نظر مي‌رسد تعريف جامعي است كه مصاديق ديگر فساد را نيز در خود جاي مي‌دهد. تتبع در آيات قرآن نيز مؤيد كلام راغب است؛ زيرا به رغم آنكه فساد در آية "ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس " (روم: 41) به معناي قحط وخشكي و در آية "للذين لا يريدون علواً في‌الارض و لا فساداً " (قصص: 83) به معناي گرفتن مال ديگري به قهر و غلبه و به صورت ظالمانه و در آية "لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا " (انبيا: 121) به معناي بطلان و اضمحلال به كار رفته است، ليكن قدر جامع همگي آنها تحقق امري بر ضد صلاح و خارج شدن امر از حالت اعتدال است.
با توجه به معناي لغوي فساد مي‌توان قتل، ظلم، كفر، جنگ، تضييع حقوق ديگران و اخلال در احكام الهي، قوانين ومقررات اسلامي را كه همگي ضد اصلاح‌اند، از مصاديق
افساد برشمرد.
2. سعي
واژة سعي و مشتقات آن در قرآن كريم در 26 مورد به كار رفته است. سعي در لغت به معناي راه رفتن (فيروزآبادي، همان: 1165؛ ابن منظور، همان، 3: 293) عمل، كسب و تصرف در چيزي (طريحي، همان، 1: 218؛ جوهري، همان، 6: 345) قصد كردن (ابن اثير، 1364: 370) دويدن آهسته يا راه رفتني كه بين دويدن ورفتن عادي باشد (جوهري، همان، 6: 345؛
ابن منظور، همان، 3: 292) جديت در انجام كار (راغب، همان: 411) تلاش، كوشش و جهد (همان: 412) و معاني ديگري به كار رفته است. راغب در مفردات مي‌نويسد:
سعي راه رفتن سريع و تند است كه در حد دويدن است. اين كلمه براي نشان دادن جديت در انجام كاري استعمال مي‌شود، خواه آن كار بد باشد يا خوب (همان: 411).
يكي از محققان نيز پس از بيان معاني مختلف سعي مي‌نويسد: "اصل در مادّة سعي عبارت است از مرتبه‌اي از جهد و كوشش... اين معنا در هر موردي به حسب خودش به كار مي‌رود " (مصطفوي، 1368، 5: 132). با تأمل در معاني سعي مانند عمل، كسب، جهد، راه رفتن سريع و همچنين با توجه به فهم عرف از واژة سعي، اين احتمال تقويت مي‌شود كه هرگاه قرينه‌اي در بين نباشد، بايد سعي را به همان معناي جديت در انجام كار و جهد و كوشش گرفت. در هر حال واژة سعي اگر معناي ديگري نيز داشته باشد، در آية افساد (مائده: 33) به همان معناي جديت در امر به كار رفته است (راغب، همان: 411؛ راوندي، 1405، 1: 365).
3. في‌الارض
با وجود روشن بودن معناي اين عبارت، در مورد اينكه مقصود از "في‌الارض " چيست، دو احتمال وجود دارد: احتمال نخست آن است كه محل حلول فساد و ظرف ارتكاب اين گناه كرة خاكي زمين است. به اين ترتيب افساد في‌الارض بر هر گناهي كه در روي زمين صورت گرفته باشد، صادق خواهد بود؛ هر چند گناهي كوچك و در محلي دور از چشم ديگران ـ مثلاً خانه‌اي ـ بوده و اثر تخريبي آن از همان محدودة كوچك فراتر نرود. احتمال ديگر آن است كه قيد "في‌الارض " كنايه از گستردگي عمل مرتكب وگوياي بر پا كردن فساد در منطقه يا ناحيه‌اي از زمين باشد. اين احتمال با برداشت مفسران و فقها ـ چنان‌كه خواهد آمد ـ و نيز فهم عرفي از اين عبارت مناسب‌تر است.
چنان‌كه در مقالة "سيري در مستندات فقهي جرم‌انگاري افساد " (باي، 1384: 40 ـ 41) گذشت، در چگونگي جمع بين دو آية 32 و 33 سورة مائده دو قول وجود دارد. بر اساس قول نخست "فساد في‌الارض " كه در آية 32 آمده است، با "يسعون في‌الارض فساداً " كه در آية 33 آمده است، به يك معنا بوده و عبارت "يسعون في‌الارض فساداً " به معناي "يفسدون في‌الارض فساداً " مي‌باشد. بر اساس قول ديگر كه به احتياط نزديك‌تر است، عبارت آية 33، بيان شرط "افساد في‌الارض " است؛ اين‌گونه كه علاوه بر تحقق "فساد في‌الارض " در خارج، بايد مرتكب در بر پا كردن فساد سعي و تلاش و جديت نيز داشته باشد. البته در بسياري از موارد صرف آثار گستردة نامطلوب عمل مرتكب مي‌تواند حاكي از سعي او در افساد تلقي گردد.
با توجه به اين مقدمه، معناي افساد في‌الارض مطابق قول نخست بر پا كردن فساد در منطقه و يا ناحيه‌اي از زمين است. تحقق چنين فسادي به آثار تخريبي گسترده و وسيع است. بر اساس قول دوم، معناي "فساد في‌الارض " نيز عبارت است از كوشش و تلاش مستمر براي بر پا كردن فساد و آلوده‌سازي ناحيه و منطقه‌اي از زمين. قيد تلاش و كوشش از عبارت (يسعون) و قيد بر پا كردن فساد در ناحيه‌اي از زمين از عبارت (في‌الارض) و قيد تداوم و استمرار عمل و اصرار بر آن از هيأت مضارع (يسعون) به دست مي‌آيد.
گفتار دوم: تبيين فقهي جرم افساد
در متون فقهي موارد متعددي از جرائم مشاهده مي‌شود كه برخي از فقها موضوع آن را بر افساد في‌الارض تطبيق نموده‌اند. در اين گفتار پس از بيان اين‌گونه موارد سعي خواهد شد تا ضابطه‌اي از جرم افساد ارائه گردد.
1. مجازات آتش‌افروز
در روايت معتبرة سكوني از امام صادق(ع) آمده است:
حضرت علي (ع) در مورد مردي كه در خانة افرادي آتش افكند و در نتيجه آن خانه و اشياي درون آن سوختند، حكم كردند كه افروزندة آتش بايد خسارت خانه و آنچه را درون آن بوده بپردازد و پس از آن كشته شود (طوسي، 1365، 10: 231؛ صدوق، 1404، 4: 162).
برخي از فقيهان بر اساس مضمون روايت فوق فتوا داده و دليل قتل آتش‌افروز را
"مفسد بودن " او دانسته‌اند (علامه حلي، 1413: 353؛ محقق حلي، بي‌تا: 418 و نيز ر.ك:
نجفي، 1404، 43: 125).
با عنايت به اينكه در روايت سكوني، سوختن انسانها فرض نشده است، بنابراين حمل روايت بر قصاص، خلاف ظاهر است. زيرا بر اساس روايت، هرگاه شخصي اقدام به آتش زدن خانه‌هاي افراد ديگر نمايد، ضامن خسارات وارد شده بوده و علاوه بر آن كشته نيز خواهد شد؛ خواه نفسي را تلف كرده باشد يا خير؛ چنان‌كه تأمل در روايت ما را به اين نكته مي‌رساند.* اما اينكه برخي از فقها روايت را حمل بر صورت "اعتياد شخص به آتش افروختن " نموده‌اند نيز خلاف ظاهر بوده و لزومي به چنين حملي احساس نمي‌شود؛ بلكه از عبارت "في دار قوم " كه در روايت ذكر شده مي‌توان دريافت كه عمل مرتكب فراتر از دشمني خصوصي و آتش سوزي محدود بوده، بلكه تعبير مذكور حاكي از گسترد‌گي عمليات مرتكب بوده و لذا مصداق بارزي از افساد في‌الارض است. البته اين سخن به معناي آن نيست كه اگر شخصي مكرراً اقدام به آتش افروختن نمايد، عنوان مفسد بر او صادق نباشد، بلكه ما درصدد بيان اين نكته هستيم كه چنين قيدي از روايت استفاده نمي‌شود.
برخي از فقها معتقدند عملي كه موجب قتل مرتكب مي‌شود، عمل محاربه است، زيرا ترساندن مردم با آتش حكم ترساندن با سلاح را دارد (هاشمي شاهرودي، 1377: 32). به نظر مي‌رسد اين سخن نوعي عدول از تعريف اصطلاحي محاربه باشد، زيرا تعميم سلاح به آتش تعميمي نامأنوس است.
2. مجازات قاتل اهل ذمه
بر اساس برخي از روايات، هرگاه مسلماني عادت به قتل اهل ذمه پيدا كرده باشد، كشته خواهد شد (كليني، 1388: 310 ؛ طوسي، 1365، 10: 190؛ صدوق، همان، 4: 124). به اعتقاد مشهور فقيهان هرگاه مسلماني مكرراً اقدام به قتل اهل ذمه نمايد، كشته خواهد شد. البته برخي از فقها معتقدند كه قاتل به عنوان قصاص كشته مي‌شود (محقق حلي، 1409، 4: 986). اما برخي ديگر معتقدند كه قتل چنين شخصي از آن جهت است كه مرتكب، مصداق مفسد في‌الارض است. ابو صلاح حلبي در اين خصوص مي‌نويسد:
اگر مسلمان، مرد يا زن ذمي را بكشد، بايد دية او را بپردازد. پس اگر به قتل اهل ذمه عادت
كرده باشد، گردن او به جهت فسادش در روي زمين زده مي‌شود (حلبي، 1403: 384 و نيز
ر.ك: ابن زهره، 1417: 407؛ علامه حلي، 1419، 9: 324؛ محقق اردبيلي، 1416: 27؛ شهيد
ثاني، 1390، 10: 57؛ كيدري، 1416: 494؛ قمي، 1379: 558؛ و اسكافي، 1419، 9: 323).
اينان از جمله فقهايي هستند كه قتل مرتكب را از جهت حد افساد محتمل دانسته‌اند.
برخي نيز قتل معتاد به كشتن اهل ذمه از باب افساد في‌الارض را به مشهور فقيهان
نسبت داده‌اند (مرعشي نجفي، 1415: 265).
3. مجازات قاتل بردگان
در صحيحة يونس چنين آمده است:
از امام در مورد شخصي كه برده‌اش را به قتل رسانده بود سؤال شد، امام فرمود: اگر قاتل معروف به قتل بردگان نباشد، به شدت زده شده و قيمت برده از او گرفته مي‌شود و در اختيار بيت‌المال مسلمانان قرار مي‌گيرد و اگر قتل بردگان عادت او باشد، به سبب اين كارش كشته مي‌شود
(كليني، همان: 303؛ طوسي، 1363: 273).
به اجماع فقيهان از شرايطي كه در قصاص معتبر است، تكافؤ قاتل و مقتول در حريت است. بنابراين اگر آزادي، برده‌اي را به قتل برساند، قصاص نخواهد شد. حال اگر اين امر موجب سوء استفادة فردي گردد و او مكرراً اقدام به قتل برد‌گان نمايد و به اين كار عادت داشته باشد، چنين شخصي مصداق مفسد في‌الارض بوده و قتل او از جهت حد افساد جايز است (ر.ك: حلبي، همان: 384؛ طباطبايي، 1404، 2: 507؛ ابن زهره، همان: 407).
عادت پيدا كردن به قتل اهل ذمه يا بردگان، در واقع مصداقي از سعي در افساد است و ملاك در صدق عنوان "عادت " يا "سعي در افساد " نيز عرف است (فخرالمحققين، 1389: 594).
4. مجازات كفن‌دزد (نبّاش)
در مورد مجازات شخصي كه اقدام به نبش قبر و سرقت كفنها مي‌نمايد، روايات متعددي وجود دارد كه مي‌توان آنها را در چند دسته قرار داد. در دسته‌اي از روايات مجازات قطع
نبّاش منوط به تكرار عمل سرقت از قبور شده است (شيخ طوسي، 1365: 10: 117).
در صحيحة فضيل از امام ششم وارد شده كه: هرگاه نبّاش معروف به نبش قبر باشد، دستش قطع خواهد شد (طوسي، همان: 116).
مستفاد از اين دسته روايات آن است كه قطع دست نبّاش به جهتي غير از حد سرقت است، زيرا اگر قطع دست نبّاش از جهت اجراي حد سرقت باشد، در مرحلة نخست نيز با وجود شرايط ديگر دست او قطع خواهد شد و اصولاً احتياجي به تكرار عمل نيست. با توجه به همين نكته بسياري از فقها به اين مسئله تصريح كرده‌اند كه مجازات قطع نبّاش به اين علت است كه او مفسد است. برخي ديگر از فقيهان نيز در ترتب مجازات قطع بر نبّاش، "تكرار عمل " را شرط دانسته‌اند. ظاهراً در نظر اين گروه از فقها نيز مجازات جرم مزبور از باب افساد است، لذا تكرار عمل را شرط ترتب مجازات قرار داده‌اند.
شيخ صدوق در مقنع مي‌نويسد:
اگر شخصي قبرها را نبش كند، بر او حد قطع جاري نمي‌شود؛ مگر اينكه (كفن را) بردارد و يا مكرراً نبش قبر نمايد ـ و لو آنكه چيزي بر ندارد ـ (صدوق، 1415: 447).
ملاحظه مي‌شود كه در كلام مرحوم صدوق، مجازات قطع دست نبّاش از جهت اجراي حد سرقت نيست، زيرا اگر چنين بود اولاً بايد نصاب را شرط مي‌دانست و ثانياً جايي كه نبّاش چيزي را بر نمي‌دارد نبايد نظر به قطع او مي‌داد.
علامه حلي در مختلف پس از نقل آراي فقها نوشته است:
سخن قابل اعتماد آن است كه بگوييم: اگر نباش قبر را نبش كند و كفن را از قبر به بيرون آن خارج سازد، در صورتي كه قيمت كفن به ميزان ربع دينار باشد، در همان بار اول لازم است دست او قطع شود. همچنين اگر به دفعات عمل خويش (نبش) را تكرار نمايد، قتل او جايز است؛ خواه كفن را بردارد يا خير. اما اگر چيزي غير از كفن را از داخل قبر سرقت كند، لازم نيست دست او قطع شود؛ خواه به ميزان نصاب باشد يا نباشد، مگر آنكه عمل خويش را تكرار نمايد. ... و اما دليل قتل نبّاش در صورت تكرار عمل آن است كه او مفسد مي‌باشد (علامه حلي، 1413: 227 و نيز ر.ك: ابن ادريس، 1410: 512؛ شهيد ثاني، 1413، 15: 512؛ فيض كاشاني، بي‌تا، 3: 93).
سلار در مراسم بر اين نظر است كه اگر سه بار عمل سرقت كفن تكرار شده ولي حاكم نتوانسته باشد سارق را عقوبت نمايد، اگر پس از آن سارق دستگير شود، حاكم مي‌تواند او را به قتل رساند يا دستش را قطع كند و يا مجازات ديگري را اعمال نمايد (سلار، 1400: 260 و نيز ر.ك: شيخ مفيد، 1410: 804). صاحب جواهر دليل اين امر را كه چرا اين دو فقيه (سلار و مفيد) قائل به وجوب قتل نبّاش نشده‌اند آن مي‌داند كه حاكم در مجازات مفسد بين قتل و غير آن مخير است و اگر شيخ طوسي فقط قتل نبّاش را ـ در صورت تكرار عمل و فوت مجازات او ـ مطرح كرده به جهت آن است كه اقتصار به نص كرده است (نجفي، همان، 41: 520).
تتبع در كلمات فقها نشان مي‌دهد كه اكثريت قريب به اتفاق آنها، تكرار عمل نبش قبر از سوي مرتكب را موجب اجراي حد قطع يا قتل مي‌دانند و حال آنكه در چنين مواردي نه شرايط سرقت حدي وجود دارد و نه عمل شباهتي با محاربه دارد، بلكه جز اين نيست كه نبّاش را در صورت تكرار عمل مصداقي از مفسد في‌الارض مي‌دانند.
5. تكرار كنندگان محرمات
در مورد تكرار كنندگان محرمات در صحيحة يونس از امام موسي كاظم(ع) به عنوان يك قاعدة كلي آمده است: "اصحاب الكبائر كلها اذا اقيم عليهم الحد مرتين قتلوا في الثالثة " (كليني، 1367، 7: 191). علاوه، روايات خاصي وجود دارد كه براساس آنها برخي فقها فتوا داده‌اند:
الف) رباخوار: در روايتي آمده است:
ابوبصير مي‌گويد: از امام صادق(ع) در مورد رباخواري كه بر او بينه اقامه شده است پرسيدم. امام فرمودند: تأديب مي‌شود. پس اگر عملش را تكرار كرد باز تأديب مي‌شود و اگر باز عملش را تكرار نمود كشته مي‌شود (كليني، همان، 7: 241؛ صدوق، همان، 4: 70).
جمعي از فقها با الهام از روايت حكم كرده‌اند كه هرگاه رباخوار دو بار به دليل ربا گرفتن تعزير شده باشد، در مرتبة سوم به قتل مي‌رسد (مفيد: همان: 414؛ طوسي، بي‌تا: 713؛
ابن براج: همان: 536؛ فاضل هندي، 1405: 419).
ب) روزه‌خوار: در روايت صحيحه‌اي سماعه از امام صادق(ع) نقل مي‌كند:
از امام صادق(ع) از حكم مردي سؤال كردم كه سه بار در ماه رمضان روزه خورده و هر بار او را براي حكم نزد امام برده‌اند. امام فرمودند: در مرتبة سوم كشته مي‌شود (صدوق، همان، 4: 117؛ طوسي، 1365، 4: 207).
مشابه مضمون اين روايت، روايت صحيحة ديگري است كه ابوبصير آن را نقل كرده است (كليني، همان، 7: 258). با عنايت به روايات معتبري كه در اين موضوع وارد شده، بسياري از فقيهان به قتل شخصي كه دو يا سه بار به دليل روزه‌خواري تعزير شده است، در مرتبة سوم يا چهارم ـ حسب اختلاف موجود در بين فقيهان ـ فتوا داده‌اند (محقق حلي، همان، 1: 145؛ علامه حلي، 1410: 299؛ شهيد اول، 1411: 51؛ شهيد ثاني، 1413، 2: 37 و...).
ج) ترك كنندة نماز: جمعي از فقها با استناد به صحيحة يونس كه قتل مرتكبان گناهان كبيره را پس از دو بار تعزير لازم مي‌داند، به قتل شخصي كه دو بار به علت بي‌مبالاتي به احكام شرع و ترك نماز ـ به رغم آنكه به وجوب نماز اعتقاد دارد ـ تعزير شده و بار ديگر اقدام به ترك نماز كرده است، نظر داده‌اند (ابن ادريس، همان: 532؛ قمي، 1379: 63). تعداد بسياري از فقها نيز معتقدند، هر گاه ترك كنندة نماز سه بار به دليل اين امر تعزير شود، در مرتبه چهارم كشته خواهد شد (طوسي، 1387، 7: 284؛ محقق حلي، همان، 1: 92؛ هذلي، همان: 89).
د) تناول كنندة محرمات: به اعتقاد بسياري از فقيهان، هرگاه شخصي محرماتي مانند گوشت خوك، مردار و... را تناول كند و يا مرتكب اموري گردد كه به اعتقاد مسلمانان حرام است، در صورتي كه معتقد به حليت آن نباشد، تعزير مي‌شود و اگر مجدداً مرتكب آن فعل حرام شود، با شدت بيشتري تعزير مي‌شود و اگر براي بار سوم عملش را تكرار كند، به قتل خواهد رسيد (ابن حمزه، 1408: 417؛ ابن ادريس، همان، 3: 478؛ فاضل هندي، همان، 2: 419).
ي) فروشندة سموم: با عنايت به اينكه سموم در دوران گذشته عموماً براي مصارف نامشروع مصرف مي‌شده، از اين رو بسياري از فقها تجارت سموم را ممنوع و مرتكب آن را سزاوار تعزير دانسته‌اند. چنين شخصي اگر با تعزيرهاي متعدد، متنبه نشود و عملش را تكرار نمايد، به قتل خواهد رسيد (طوسي، بي‌تا: 713؛ ابن براج، همان: 536؛ مفيد، همان: 801). با عنايت به فتاواي فقها در اين مورد، مي‌توان مرتكب هر نوع تجارتي را كه مضر به حال افراد بوده و مصرف مجازي نداشته باشد، تعزير نمود و در صورت مؤثر نبودن تعزيرهاي مكرر و اصرار مرتكب بر ادامة عملش، او را به قتل رساند.
اگر چه فقها در موارد پنج‌گانه‌اي كه بيان شد و نيز برخي موارد ديگر، علت قتل مرتكبان را به صراحت، مفسد في‌الارض بودن آنها بيان نكرده‌اند، اما ظاهراً علت آن بوده است كه موارد فوق عرفاً مصداق مفسد في‌الارض شمرده مي‌شوند و در نتيجه مي‌توان با توجه به فتاواي مذكور جواز قتل مفسد را به دست آورد.
بدون مناسبت نيست كه يادآوري شود، فقهاي اهل سنت نيز تكرار كنندگان جرائم تعزيري، مانند تكرار كنندگان سرقت تعزيري، دعوت كنندگان و اشاعه دهندگان فساد، ايجاد كنندگان اختلاف در اجتماع و... را از باب افساد في‌الارض، مستحق مرگ دانسته و معتقدند كه
هر گاه بازداشتن مفسد از اعمالش جز با كشتن او ميسر نباشد، بايد او را به قتل رساند (زحيلي، 1418: 5594 ـ 5595).
با توجه به آنچه گذشت و بنا بر آنكه تكرار كنندة محرمات علي‌رغم تأديبهاي مكرر، مصداق مفسد في‌الارض باشد، افساد في‌الارض رفتار كسي است كه به رغم تحمل مجازات تعزيري براي چندمين بار فعل حرامي را مرتكب مي‌شود.
6. مجازات آدم‌ربا و آدم‌فروش
هر گاه شخصي اقدام به سرقت يا فروش انساني نمايد، بنا بر قول مشهور فقها دست او قطع خواهد شد.* دليل قطع دست آدم‌ربا يا آدم‌فروش به طور حتم سرقت نمي‌تواند باشد، زيرا انسان مال نيست كه تعريف سرقت بر ربودن او صدق نمايد. از اين رو، گرچه در
روايات مربوط قيد افساد نيامده است، اما بسياري از فقها دليل قطع دست آدم‌ربا را به جهت افساد او مي‌دانند.
ابوصلاح حلبي در خصوص مجازات شخصي كه زن خود يا زن ديگري را فروخته است، مي‌نويسد: "هر شخصي كه زن آزاد خود يا ديگري را بفروشد، دستش قطع مي‌شود به دليل افسادش در روي زمين " (حلبي، 1403: 412 و نيز ر.ك: طوسي، بي‌تا: 722؛ ابن ادريس،
همان: 3: 499). صاحب رياض در نقد كلام شيخ طوسي در خلاف* كه قطع دست آدم‌ربا را به دليل عدم ماليت انسان جايز نمي‌داند، مي‌نويسد:
نظر شيخ در خلاف ضعيف است، به دليل اينكه قطع دست شخص به جهت "افسادش " مي‌باشد نه به دليل حد سرقت. آري، چه بسا اشكال شود كه در حد افساد حاكم مخير بين قتل و قطع دست و پا و ديگر مجازاتهاست نه آنكه مجازات مفسد متعين در قطع باشد. در جواب اين اشكال نيز ممكن است گفته شود كه در آدم‌ربا به دليل وجود خصوصيتي كه دارد، از قاعدة تخيير مجازات مفسد به تبعيت از نص خارج مي‌شويم (طباطبايي، همان، 2: 490 و نيز ر.ك: نجفي: همان، 41: 511).
علاوه بر فقهاي پيش‌گفته، بسياري ديگر از فقها نيز بر اين نكته تصريح كرده‌اند كه دليل قطع دست آدم‌ربا و آدم‌فروش از جهت افساد في‌الارض است (علامه حلي، 1412، 9: 237؛ شهيد ثاني، همان، 15: 501؛ فاضل هندي، همان، 2: 426؛ محقق حلي، 1410: 224؛ راوندي، همان، 2: 388؛ گلپايگاني، 1417، 3: 107؛ كيدري، 1416: 525).